۳ روايت

   ۱ـ

   به بن بست که رسيدم، خواستند نجاتم دهند. از بالای ديوار طنابی به پايين پرت کردند و چشم بسته کشيدند. افسوس، نمی دانستند که طناب به دور گلويم حلقه زده است.

   ۲ـ

   اينجا ديشب طوفان بود. کوچه ی ما هم که پر است از کاج های شايد بلند. و خب، طوفان که بشود ميوه های شان آوار می شود بر سر هر رهگذری.

   امروز که از خانه بيرون آمدم، زمين پر شده بود از آن ميوه ها. قدم که بر می داشتم، يکی يکی آن ميوه ها را با پايم پرت می کردم اين طرف و آن طرف: يکی را با خشم، يکی را از سر دلسوزش و آن ديگری ناخواسته.

   قدم هايم کوچه را که به آخر رساند، گفتم نگاهی به پشت سر بيندازم. مسيری که آمده بودم پاکِ پاک بود، اما اطرافش...

   ۳ـ

   خداحافظ زندگی با آدم های گذشته، سلام زندگی بدون هيچ آدمی!

تيگلاط                

 

   پ.ن: مگه قراره هر متن ارزش ادبی هم داشته باشه؟

۳ روايت

   پ.ن: می شنوه آرين. فقط اون روزی که شنيد خودت باش. ادای آدمای با خدا (!) رو در نيار، باشه؟

/ 0 نظر / 3 بازدید