مجيد

   امروز اولين سالگرد خداحافظی مجيد هست. نوشته زير رو ۲ روز پيش نوشتم:

   چشماتو می بندی. نمی دونی چکار کنی. باز هم گير افتادی وسط يه دوراهی. دستات می لرزن. مشتشون می کنی؛ لعنتی ها بازم می لرزن. چکار کنی؟ چکار کنی با اين همه خاطره؟

   می خوام با خودت حرف بزنم. با خودِ خودِ خودت. الان ساعت ۱۲ نصفه شبه. تنها نشستم تو اون خونه ای که قرار بود دوتايی با همديگه توش زندگی کنيم. قصه م تازه نيست. قصه همون دلتنگی های کهنه ست. همون درد شيرين خاطره ها. تو بگو چکارشون کنم؟ يک ساله دارم با همين تصويرهای گاه گنگ و گاه واضح زندگی می کنم. بدون اجازه که به يادم ميان، می گم خوش اومديد. ديوونه می شم، می خوام سرمو بکوبونم به ديوار. هيچی نمی فهمم، هيچ کس هم نمی فهمه. چی شد؟ چی شد رفتی؟

   نمی خوام بگم ۱۳ خرداد اولين سالگرد رفتنت هست. می خوام بگم؛ نه، می خوام با بغض هوار بکشم تولد يک سالگيت مبارک...

   ديگه از چی بگم؟ می خوای بگم چه شبايی به آرزوی ديدن خوابت چشمامو بستم، اما تو نيومدی؟ اون جا هم شيطونيت گل می کنه. بازم می خواستی بدون خبر يه کاری رو بکنی: و شبايی می شه که بدون خبر سر می زدی. بيشتر وقتا حرف نمی زدی: ساکت. اما رنگی بود، همه اون خواب ها. و فردا کسی نمی تونست بفهمه من چرا همش می خندم.

   خيلی دوست دارم اشک بريزم به خاطر همه ی اون روزای از دست رفته، به خاطر ثانيه ثانيه شون. اما هنوز هم بايد تمرين کرد تا جلوی مامانت اشک نريخت. کاش بشه باز هم تحمل کرد. يک سال پيش بهونه داشتم برای تحمل، اما امروز... اما باز هم تحمل می کنم و اونقدر تلاش تا اگر يه روزی اومدم اونطرفا، شبيه تو باشم...

تيگلاط                   

مجيد

   پ.ن.۱ : وقتی می خواستم زمان سال مجيد رو به چند تا از بچه ها خبر بدم، بعضی هاشون با تعجب می پرسيدن: "مجيد؟!" : حالم از همه تون بهم می خوره.

   پ.ن.۲ : امروز وقتی از بهشت رضا بر می گشتيم، پشت يک وانت نوشته بود: "رفاقت قصه تلخی ست، که از نامش گريزانم..."

/ 0 نظر / 5 بازدید